اجرای تخصصی تحقیقات اجتماعی
در دهه گذشته طرح موضوع جامعه مدنی چون همراه با تحولات سیاسی
بود، با برداشتها و واكنشهای حاد سیاسی نیز مواجه شد كه در نهایت به نفع این موضوع نیست و واكنش اصحاب جدید قدرت نسبت به این نهادها از جمله این عوارض است. البته افزایش درآمدهای نفتی موجب شده است كه سرمایه پولی و اقتصادی به نحو بیسابقهای افزایش یافته و نیاز سرمایه اجتماعی را چندان برجسته نكند، همچنان كه سرمایه انسانی هم جایگاه و سهم خود را نسبت به پیش در جامعه از دست داده است. سرمایه انسانی كه انسانهای صاحب آن هر كدام مدافع آن هستند و از نقش و سهم آن دفاع میكنند اما در این شرایط در بابر سرمای مالی مجبور به عقبنشینی شده است، چه رسد به سرمایه اجتماعی كه متولی شناخته شدهای ندارد، و از آنجا كه نهادهای مدنی بخشی از زمینه شكلگیری سرمایه اجتماعی هستند، طبعاً در برابر این سیاستها با بحران و ضعف بیش از پیش مواجه شدهاند.
فرق سرمایه اجتماعی با سرمایه اقتصادی و سرمایه انسانی این
است كه هر دو
سرمایه اخیر را میتوان در كوتاهترین فاصله وارد كرد،
سرمایه پولی را
بیشتر و سرمایه انسانی را كمتر. ولی تشكیل سرمایه اجتماعی
امری زمانبر
است و در كوتاهمدت شكل نمیگیرد و اینجاست كه نسبت به تشكیل
و حفظ این
نوع سرمایه باید حساسیت بیشتری از خود نشان داد.از آنجا که
نهادهای مدنی
یکی از مولفه های تاثیرگذار بر بهبود سرمایه اجتماعی هستند
به وضعیت آنها
پرداخته می شود.
ضرورت و كاركرد نهادهای مدنی از كجا ریشه میگیرد؟ در اینجا
فقط به یك بعد
محدود این مسأله اشاره میكنم.بطور خیلی خلاصه از منظر جامعهشناسی دوركیمی، سیر تحول جوامع همراه با تراكم بیشتر و نیز تقسیم كار اجتماعی است. تقسیم كار ،نوعی از همبستگی جدید اجتماعی را ایجاد میكند. در جوامع ابتدایی و سادهتر همبستگی ماهیتی مكانیكی دارد، افراد كمابیش مثل هم هستند. در یك جامعه بدوی كافیست یك نفر مرد میانسال را شناسایی و تحلیل كنید، در این صورت توانستهاید كمابیش همه مردان قبیله را بشناسید. افراد مثل آجرهای یك بنا هستند كه شناخت یك آجر به منزله شناخت همه آجرهاست. اما هنگامی كه جامعه بزرگتر و با تقسیم كار مواجه میشویم، افراد نیز با یكدیگر تفاوت پیدا میكند. اما این تفاوت منشأ ستیز آنان نمیشود(بر خلاف تفاوت در جامعه ابتدائی و تفاوت غیر مرتبط با تقسیم کار)، بلكه همبستگی ناشی از این تفاوت، در مرتبه پیچیدهتری است كه وی آن را همبستگی ارگانیك میداند، زیرا این افراد متفاوت، در عین تفاوتشان، به نوعی به یكدیگر نیازمند هستند، مثل ارگانیسم بدن كه در عین تفاوت عناصر و سلولهای آن، در مجموع به یكدیگر نیازمندند، و یكدیگر را در جهت تحقق كاركردی مشترك تكمیل میكنند. جوامع موجود هر دو نوع همبستگی را كمابیش دارند، ولی هرچه جوامع پیشرفته و صنعتیتر میشوند، همبستگی ارگانیک آنها بیشتر و غلیظتر میشود. این دو نوع جامعه تفاوتهای زیادی دارند، از جمله در حقوق و مجازات كه موضوع بحث این نوشته نیست.
از سوی دیگر انسان موجودی اجتماعی است كه از تعامل و مشاركت
با افراد دیگر
جامعه، اجتماعی شده و تبدیل به انسان به معنای مرسوم آن میشود،
كه در غیاب این تعامل، فاقد توانایی اجتماعی لازم و بسیار ضعیف و شكننده خواهد بود و زندگی او نزدیك به زندگی حیوانی خواهد شد.
در جامعه اولیه تعامل اجتماعی در شكل ساده آن صورت میگیرد
هر فرد، نیازمند ارتباط با تعداد افرادی معدود است. و این ارتباط به صورت چهره به چهره صورت میگیرد، و چون جوامع به لحاظ نفرات كم هستند و تقسیم كار هم اندك است، پس تعداد تعاملات اجتماعی برای اجتماعی شدن بسیار محدود خواهد بود. كافیست با چند نفر تعامل داشته باشیم تا در سطح مورد نیاز جامعه ،اجتماعی شده و ایفای نقش
نمود. اما هنگامی كه تعداد افراد جامعه و نیز تقسیم كار جامعه زیاد
میشود، اجتماعی شدن از خلال تعاملات فردی، غیر میسر میشود.
مثلاً جامعهای روستایی با جمعیت هزار نفر را در نظر بگیرید
كه تقسیم
كارهای محدودی در آن باشد و افراد با نقشهای گوناگون در آن
بسیار اندك
باشد و حداكثر به 10 مورد برسد. هر كودك و نوجوان چنین جامعهای
میتواند
طی چند سال اول زندگی خود در تعامل فردی با پدر، مادر، اقوام
و آشنایان در
سطح مورد نیاز اجتماعی شده و به عنوان عضوی فعال و كارآمد از
روستا تبدیل
شود.
اما در یك جامعه شهری چون تهران با چند میلیون نفر جمعیت و
انواع و اقسام
نقشها و كارها چگونه میتوان چنین هدفی را محقق كرد؟ هیچ كس
توان و فرصت
كافی برای اجتماعی شدن در چنین محیطی را از خلال تعاملات
فردی و غیر نهادی نمیتواند داشته باشد، اینجاست كه نهادهای
جدید چون وسایل ارتباطجمعی، آموزش و پرورش و مذهب و... مجرای این مسیر
اجتماعی شدن میشوند. نكته مهم اینكه در این جوامع افراد در سنین بالاتری
حداقلهای لازم را برای حضور مستقلانه در جامعه پیدا میكنند و فرآیند
اجتماعی شدن طولانی تر است، مثلاً اگر در روستا یك دختر ده ساله به
راحتی ازدواج میكند، در شهر این سن حدوداً به 20 سال میرسد
كه فاصله زیادی است. زیرا پیچیدگیهای جامعه مدرن مراحل زمان
بیشتری را برای اجتماعی شدن طلب میكند، ضمن اینكه اجتماعی شدن پس از
این مرحله هم فرآیندی مستمر و ادامهدار است.
نكته مهم اینكه اجتماعی شدن در جامعه جدید پیچیده و از خلال
نهادهای مختلف
انجام میشود كه هر كدام یك بعد اجتماعی شدن را آموزش و
تمرین میدهند و
لزوماً نمیتوانند جایگزین هم شوند، از جمله این نهادهای
اجتماعیكننده
نهادهای مدنی هستند، كه هر نهاد مدنی معرف گروه خاصی از مردم
است كه در
فرآیند تقسیم كار اجتماعی از دیگران متفاوت شدهاند، اما به
دیگران نیازمند هم هستند و از این رو نیازمند تعامل با هم میباشند، لیكن این تعامل به صورت فردی نمیتواند صورت گیرد، بلكه باید جمعی باشد. یك دلیل آن را با ذکر این نمونه می توان بیان کرد که اگر 3 نفر با هم تعامل و رابطه داشته باشند، حداکثر 3 رابطه میان آنها برقرار است، اما رابطه میان 10 نفر به 45 مورد میرسد (از فرمول تبعیت میكند) و برای هزار نفر این تعداد رابطه به 500.000 میرسد كه عملاً ایجاد این تعداد رابطه برای هزار نفر در یك جامعه امكانپذیر نیست، اما اگر برحسب تفاوتهای فردی میان این جامعه، نهادهای مدنی شكل گرفته و افراد از خلال آن نهادها با یكدیگر رابطه داشته باشند، ممكن است حداكثر در 20 گروه سازماندهی و فعال شوند، و هر فردی عضو 2 یا 3
گروه باشد. در این صورت تعاملات اجتماعی از خلال این نهادها صورت میگیرد كه تعداد آنها محدود و تعامل امكان پذیر است. تشكل افراد جامعه در هویتهای مدنی و داوطلبانه، موجب تسهیل تعاملات اجتماعی و در نتیجه فرآیند اجتماعی شدن میشود. فرآیندی كه در غیاب آن جامعه دچار اختلال و پسافتادگی اجتماعی و فرهنگی میشود.
اما رابطه این نهادها با دموكراسی چیست و چه میتواند باشد؟
در این زمینه
هم فقط از یك منظر خاص اشاره میكنم. با پیشرفت جوامع، اداره
جامعه و تمشیت امور به تناسب پیچیده و متنوع میشود. یك راه این است كه اداره جامعه در همه زمینهها از خلال دولت مركزی و برنامهریزی دولتی انجام شود. در
مراحل اولیه توسعه كه پیچیدگیها كمتر است نتایج حاصل از طی این راه مشروط به سالم و قوی بودن دولت مورد نظر، بعضاً چشمگیر است، اما با گذشت زمان و توسعه بیشتر، اداره جامعهای بزرگ با تقسیم كار بالا از سوی هر دولتی به تنهایی، دچار اختلال میشود، زیرا دولت برای ایفای این نقش خود به مرور بزرگ و بزرگتر و در عین حال ناكارآمدتر میشود، زیرا مدیریت و برنامهریزی متمركز قادر به حل مشكلات نخواهد بود كه به دلایل آن اینجا اشاره نمیكنم. در چنین شرایطی دولتی بزرگ و حجیم در برابر تودهای بیشكل و بیهمبستگی داریم كه هر كس به صفت فردی خود در برابر حكومت قرار میگیرد، و در برابر هیبت و بزرگی دولت احساس بیقدرتی و ضعف میكند و همین نقطه آغاز شكست انسان جدید خارج از نهادهای مدنی در برابر لویاتان دولت است. اما هنگامی كه انسانهای منفرد حضور خودشان را از خلال نهادهایی هزاران نفره اعلان میكند، نهادهایی كه به راحتی با یكدیگر متحد و همپیمان میشوند (برخلاف افراد كه به سختی میتوان میلیونها انسان را متحد كرد، مگر در فرآیندی پوپولیستی) در برابر قدرت و دولت نه تنها احساس ضعف نمیكنند، كه هر گاه بخواهند و ضرورت ایجاد كند، قدرت خود را به رخ دولت خواهند كشید، و قدرت این نهادها برخلاف تصور از طریق كاستن قدرت دولت حاصل نمیشود، بلكه این قدرت جدیدی است كه در جامعه خلق میشود و موجودی قدرت را در كل جامعه بالا میبرد و چنین افزایش قدرتی است كه از یك سو به تعادل قوای دولت و جامعه یعنی یك وجه از دموكراسی واقعی منجر میشود، و از سوی دیگر قدرت كلیت جامعه (اعم از مردم و دولت) را در حل مشكلات افزایش میدهد. دولتی كه خود را محروم از نهادهای مدنی میكند، نه تنها به قدرت خود نمیافزاید، كه آن را كم هم میكند، اما تفاوت قدرت خود و مردم را زیاد میكند. این تفاوت قدرت در عین كم بودن سرجمع آن در جامعه ،فقط برای سركوب مردم كارآیی دارد، اما برای اداره صحیح و كارآمد كشور و جامعه كارآیی لازم را ندارد. اگر بخواهم با عدد و رقم مثال بزنم، در جامعهای كه نهادهای مدنی قوی هستند، مجموع قدرت بالفعل جامعه مثلا 100 واحد است كه 50 واحد
آن نزد دولت و 50 واحد نزد نهادهای مدنی است و این دو قدرت لزوماً در تقابل با یكدیگر نیستند، گرچه یكدیگر را مشروط میكنند. اما اگر در این جامعه نهادهای مدنی مضمحل شوند، قدرت دولت به 100 و مردم به صفر نمیرسد، بلكه دولت به 25 و مردم به صفر میرسد كه تفاوت دولت و مردم در قدرت زیاد است و مردم در برابر دولت منفعل هستند، اما سرجمع قدرت به یك چهارم تقلیل یافته است. آن را هم عمدتاً برای سركوب مردم باید بكار برد.
در مقالهای چنین كوتاه بیش از این نمیتوان به شرح موضوع
پرداخت، اما
برای فهم بهتر نقش این نهادها در افزایش قدرت جامعه كافیست
مورد اخیری را
كه مطالعه كردم ذكر كنم.
میگویند رودخانه هودسن آمریكا یكی از آلودهترین رودخانههای
آمریكا و
حتی جهان و از این حیث زبانزد بود، و دولت ایالتی هم توان حل
آن را نداشت
یا در فكرش نبود، تا این كه نهادی مدنی برای پالایش و حفظ
سلامتی این
رودخانه شكل گرفت. پس از سالها كوشش، این رودخانه نه تنها
از وضعیت مذكور
خارج شده، بلكه به عنوان الگوی رودخانه سالم و پاكیزه شهره
شده است. بیتردید هیچ دولتی و هیچ قدرت غیر مدنی نمیتوانست چنین تحولی را در آنجا پدید آورد. برخیها از مزایای دموكراسی فقط حق تغییر صاحبان قدرت و حق آزادی بیان را برای دیگران مطرح میكنند، اما واقعیت این است كه دموكراسی در نهایت باید به بهبود مدیریت جامعه و افزایش تولید و رفاه منجر شود، و این امر محقق نمیشود، جز با تقویت نهادهای مدنی.

این وبلاگ پلی بین متخصصان امر تحقیق در حوزه علوم اجتماعی و دانشجویانی است كه خواهان گرفتن كمك در زمینه تحقیقات اجتماعی می باشند.